مثل سیبی که دلش عشق رسیدن دارد
نامت از کنج لبم شوق چکیدن دارد
همه عمر قفس بودی و اکنون ای عشق
در هوایت دل من بال پریدن دارد
بی عصا رد شدم از نیل خیالت امشب
بعد از این قصه ی من نیز شنیدن دارد
گرچه دیریست از جام غمت سیرابم
باز هم تلخی این زهر چکیدن دارد
دل تو نرم نشد هر چه سرودم از مهر
جای قلب تو مگر سنگ تپیدن دارد
شعر از آقای علی مقدم کوهی نوشته شده در ۲۹/۱۱/۱۳۷۹
وقتی تمام روزنه ها
تسلیم طغیان شب شده اند
وخون کمترین بهای زیستن
وقتی که سیلاب و طوفان
ریشه های کهنسال رابه سخره گرفته اند
من
با انگشت های جویده ام
ترس هر روزم رادر اغوش می کشم
وپلکهای بسته ام
پر می شود از تصور یک ابی بی پایان
چه فرقی میکند
خنکای اغوشش
دریا باشد یا اسمان...
همه دردم !
از خاری که بر پای و دست و چشم دارم ،
و از خنجری که بر گرده ام .
از ستیزی که شوریده ام این سان بی باک و بی یاور.
نه یارای آن است مرا
که درد هزاره ی انسان بر دوش
و نه سودای آن که
امید آتیه اش در پیش گیرم .
وامانده ای میانه ی راه
که نه از آسمانش امید مهری است
ونه از زمینش مهر فزاینده ای .
همه دردم من
و نه فریاد و ؛
نه ،
سکوت .
تا . . . ؛
تا نردبام شدن را نیاموزیم .
انگار
در تپش هر سال،
زنگار می گرفت!
آنجا که ساقه هایش تجسم پرواز بود . . .
فریاد را،
و فرو افتادن را . . . .
تپش های هزیان را که بتکانی چقدر همرنگ می شوند!
فقط بگو :
انگار . . .
شما که روحتان کشتگاه ابلیس خرافات است
برای ریشه دواندن هرآنچه که :
انسانی را پست می خواند
انسانی را پست می خواهد و . . .
برده ای برای کرنش و پرستش .
اکنون . . . .. . . . ..
تنتان کشتگاه کسانی است ،
که سهم قدرتشان از آشفته گی شهر افزون تر است .
؛
وای اگر برسفالینه اندیشه تان تلنگری بگذرد .
***
خدایی را به آسمان بخشیدید
وبر سروری اش نشاندید
چون سربازانی بی مقدار جان فشاندید دررکابش
تا . . .
دندان های قدرت بی مثالش از ارواح طاعون زده ی شما چرایی جاودانه داشته باشد .
آنگاه
کفتارگون اربابانی از میان شما پدیدار شد ،
گویی ، جانشین خدایان در زمین
و انسان را جز در قلمرو فرمانشان پست خواندند
پست خواستند .
چرا که برهنگی شمشیر اولین شرط خداوندی است .
و من ؛ این همه را با شما بی پرده می گویم ؛
وای اگر بر بلور اندیشه تان تلنگری بگذرد .
***
شما نگاهدار ایمانتان نبودید
و نه ایمانتان شما را
چرا که بیشتر افساری را می مانست ،
تا بر گرد حقیقتی بمانید که پوزار سگان را بسی بیشتر ، پیشتر آزرده بود .
وهمه جز بهانه ای نبود، در کثیف ترین و چندشناک ترین صورتش.
و آموخته شدید،
در بند بودن را،
در خواب بودن را،
وامیدی پوچ را که این بند و این خواب را،
گره گشاتر دستانی است دربستر گناه آلود چله ای از کمانی،
کمانی که هر آینه شکافتن، رویای مقدس ذات آشفته ی خدایی است که جز پرستش ؛ عرش و فرشش را کفایتی والاتر نمی گنجد.
خدایی که در دیر و صومعه و معابدتان پوسید و به کرم نشست.
ای کاش چشمانم را زلال تر می گشودم؛
فراتر از آن که، بگویم:
وای اگر بر حباب اندیشه تان تلنگری بگذرد.